تبلیغات
شه ‌ما مه خاڵ خاڵ - بزرگترین حکمت (داستان)

بزرگترین حکمت (داستان)

نویسنده :
تاریخ:شنبه 18 دی 1389-11:02 ق.ظ

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:


«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »


سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.


نوجوان این کار را کرد.


سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،


طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.


سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.


نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.


او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:


«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »


سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:


«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.


هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
کیوان
یکشنبه 19 دی 1389 01:07 ق.ظ
جالب بود واقعا همینطوره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر