تبلیغات
شه ‌ما مه خاڵ خاڵ - مطالب آبان 1390

خدا جون دوست دارم (از نوشته های خودم)

نویسنده :
تاریخ:جمعه 6 آبان 1390-11:59 ق.ظ


خدا جون دوست دارم...
مدتی بود که جایت را در قلبم گرفته بودند!
وقتی نماز می خواندم به فکرت نبودم، جسمم در حال نماز خواندن ولی روحم در عالمی دیگر،
عالمی که هر کس در آن بود بجز تو!
حس می کردم که چیزی را گم کرده ام،
روز و شبم سپری می شد بی یاد تو!
یاد و تفکری که خودت به آن اشاره کرده ای، در گذر ساعت عمرم وجود نداشت.
هر چند که من از تو یادی نمی کردم ولی تو مرا فراموش نکردی!
گاه گداری توجهم را نسبت به خودت جلب می نمودی،

ولی من غافل!!!
دفتر قلبم سیاه شده بود،
خواستم نامت را در آن بنویسم،
جای خالی پیدا نمی کردم،
گشتم و گشتم تا گوشه ای سفید یافتم،
در آن گوشه نامت را نوشتم،
آن روز گذشت ...

روز دیگری خواستم یادت کنم ولی هرچه می گشتم پیدایت نمی کردم!
شب ها هنگام خواب آرامش نداشتم،
فکر می کردم که از فعالیت زیاد است،
یک هفته فعالیتم را کم کردم تا شاید دلم آرام گیرد،
خودم را به اشکال گوناگون سرگرم می نمودم،
هر چند در آن لحظات دلم تا حدودی آرام می گرفت اما بعد از آن باز هم ...
تا اینکه روزی مشکلی برایم پیش آمد،
دوباره مرا متوجه خود شاختی،
در آن لحظه به یادم آمدی،
اما خواستم بگویم که خدایا چرا ... ؟
خواستم گلایه کنم که چرا ...؟
اما بازهم در عین حال که ...
خودت به کمکم آمدی
هیچ وقت فراموش نخواهم کرد،

آن لحظه را ...


ادامه مطلب

نوع مطلب : ادبی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()